اگر کافر بی دینی از من دلیلی برای وجود خدا بخواهد
خدا را با یک سوال ثابت خواهم کرد
چه کسی جز خدا توان خلقت چون تویی دارد مینا ؟!!


+
نوشته شده در
87/02/05ساعت
10 PM توسط مهدی
|
بعضیاشون که خوشگلن و شما هی قربون صدقشون می شین
می گین آقا این یکی دمش سفیده آره
میان خونتونو چند روزی شما می شین رمانتیک و یهش نگا می کنین و بعدم می میره
و...
اینا رو کار ندارم هیچی ...
کسی تا حالا به ماهی زشتایی که پولکاشون پاره پاره و کثیفه و انتخاب نمی شن فکر کرده ؟
اونان که بزرگ میشن مگه نه ؟
......................
عید شما مبارک
.ما.
+
نوشته شده در
86/12/29ساعت
6 PM توسط مهدی
|
او به مکتب می رود اما چه سود ؟!!
که تعلیمش جز به ترکه ای و تنبیه ای امکان نیست ...
پس چه کند تنبیه را انکار یا تعلیم را ؟!
...........................
کاش خدا از باقی مانده قوطی رنگی که تو را رنگ کرد به من هم می زد می می !
+
نوشته شده در
86/11/27ساعت
10 AM توسط مهدی
|
الله اکبر
بسم لااقل ده که میشم از بسیت . ها بابا حدالله اکبر
سبحانه برو بگو احمق شاید بخواد الله اکبر
سبحانه دلم تنگ نشده واسه الله اکبر
سبحانه ربی العظیم بحمید چی بگم ؟!!
الله اکبر
...
السلام الیکم و برکاته
السلام علینا و الی عباد الله صالحین
والسلامو اومدم بابا وایستا
!
کو گل صورتی من که تو این زمستون دلم واسش یه دونه برف شده که می ریزه هی
+
نوشته شده در
86/10/16ساعت
8 PM توسط مهدی
|
گنجشکک اجی مجی لا ترجی رو بوم ما بشین
بارون بیاد آواز بخونیم راه بریم
برف بیاد گلوله بزنیم دماغامون قرمز شه بخندیم
بیفتیم تو حوض نقاشی
باور کن ! چرا می خندی خب ؟
پس داستانو نشنیدی گوش کن :
یه روز که دوباره از خواب پاشدم دیدم مثل یه گونجیشک شدم ... فقط چشم و ابروم ماله خودم بود . الله اکبر مگه می شه ؟۱ بله کار نشد نداره ... آچین و واچین بدو بدو بدو رفتم سر شاخ درخت خونه آبجی سما ... نشستم کنار یه آقا مرغه (!) گفتم آهای آقا مرغه من داستانم اینجوریه حالا بگو ببینم چرا من این ریختی شدم ... آقا مرغه گفت : آقا کوچولو ... بزار بهت یه نصیحت کنم !
اینو گفت و بلند آواز سر داد که دیگه عاشق شدن ناز کشیدن ... منم که تا حالا نمی فهمیدم چی می گن این حیوونکا تازه فهمیدم ... نه اینام آدمن منتها ما مرغ عشق نیستیم !
خلاصه با زبون خودش بهم گفت یکی دلش پیشته اما چه کنه که راهش دوره و آرزو داشته تو پر داشتی و می شد بری پیشش !
منم گفتم بی خیال پسر ... حالا بر فرضم این باشه دوای دردم چیه ؟!
گفت : درخت شهید نم دونم چی چی شاخ ۱بین برگ ۴۲۱۲ و یکی بعدیش جناب دارکوب ! بگو آدمت می کنه !
باهم پا شدیم انر انر .. خب درختارو که یاد نداشتیم یه کلاغ دربس گرفتیم تا سر شاخ ـ وای تو را دیوانم کرد بس که از مشکلات پرنده ها گفت ـ منم که چیزی از مشکلاشون سر در نمی یاوردم ...
رسیدم اما جناب دارکوب ... نبودن ! داشتم دیوانه می شدم آخه مغز به اون گنده گی رو کرده بودن تو کله یه گونجیشک ... گفتم برم یه چرخی بزنم ... که ای کاش ... پرم می شکست و ... چرخ نمی زدم !
د آخه تو رو چه به سرک کشیدن به باغ بعضیا ...
من چمی دونستم اینجوری ... گونجیشک اینقد زود عادت می کنه ! من همون جا عادت کردم برم تو باغ بعضیا ور ور به یه گل صورتی خیره شم ... دیگه کارم شد آب بیار و دون بپاش و ناز بکشو شعر بخونو بپر بالا بپر پایین ... راستی این خواجه حافظ شیرازیم وایستاده بود با اون ریشاش هی ما رو می پایید و یه چیزایی می نوشت ... غلط نکنم بسیجی مسیجی باس باشه ! ...
دیگه اصلن از اول قصه یادم نمی یاد ... کلم نترکید مخم دیگه کوچولو شد ... یادم نیست فقط یادمه یه بنده خدایی گفت برو آدم شو من نفهمیدم چی شد بعد ... منه خر گونجیشک موندم !
نه ... اصلن یادم اومد ... ها ... بابا من اصلن گونجیشک نبودم که ... ما خواستیم آدم شیم به حق چیزای ندیده و نشنیده دلمونم ندیده و نشنیده پر زدو رف دونبال یه گل صورتی ... اونور دیوار باغ ! دل ما آدم بشو نبود خاک بر سرش کنن احمق بی شور ... خوبه خوب بود ها ... رفته بود آدم شه که شنید یکی ... داره می گه :
گنجشکک اجی مجی لا ترجی رو بوم ما بشین
بارون بیاد آواز بخونیم راه بریم
برف بیاد گلوله بزنیم بهم دماغامون قرمز شه بخندیم
بیفتیم تو حوض نقاشی
+
نوشته شده در
86/09/11ساعت
8 PM توسط مهدی
|
امشب که اینو می نویسم بعد از چند روز بی خوابی خواب ندارم ...
داستان من شبیه دیوان حافظ گاهی باز می شه و گاه بسته
گاهی دل خسته یکی انگشت می کشه رو سرمو منو می چسبونه به سینشو از میون این
همه داغ دل یکیشو می خونه و گاهی سرش رو به عقب و جلو و
گاهی تنشو به چپ و راست می کشه
جایی نرو دارم امشب حرف زیاده
کاشکی تو دنیایی که من اسمشو گذاشتم دنیای پفکی
چون در واقع همه چیز یک توهم از حرکت فوق سریع الکترون به دور هسته است
درست مثل چرخ دادن سریع طناب و توهم یک دایره
دنیا هم با چرخش سریع الکترون در واقع توهمه !
چوب فلز سنگ آب انسان
همه یک توهم یا یک خطای دیده چرا که اربیتال ها وجود خارجی ندارن
کاشکی می شد تو دنیای پفکی تو اون میمونک چی توز بودم که بدون تو انگار نیست
تو - پفک - بدون من می شه باشی اما من ...
اگر نباشی اگر توی من تموم بشی جام فقط تو آشغالاست
+
نوشته شده در
86/08/30ساعت
4 AM توسط مهدی
|
راس می گویند لذت خودکار بالاتر از سیگار است
و عشق نیز چون سیگار روشن از کره ماه پیداست
یا مانند خودکار معمولن قبل از تمام شدن گم می شود
حتی راس می گویند سقراط هم یک تختش کم بود
سقراط دیوانه می گفت
" سربازها باید بمیرند و خوشگلها باید برقصند "
عجب !
سقراط بی شعور
باعث وحشت می شه اما من چند روزه پیش به رحمت خدا رفتم
واسه یه تولد پاپیون سفید خریدم
........
از بس دیوانه ام خل شدم
.
.
.
اگه دوسم داری پوفم کن !
+
نوشته شده در
86/08/12ساعت
8 PM توسط مهدی
|
یه درخت گنده صنوبر
رفته تا ته آسمون بلند بلند ...
قدر تنهاییمه !
دور تا دورش بوته های شمشاد خستگیمه
حالمم که مثه بید مجنون می مونه ... پریشون
قیافم شده عینهو گرزب یهام ... شما نمی شناسین ! یه گیاهی عجیب غریبه که فقط تو مناطق خاصی می رویه ... مثلن باید حتما دونشو بزاری یه جایی خوب خیس بخوره بعد تو خاکی که یکم گرم باشه ... یه مدت ـ حدود ده بیست سال ـ منتظر می شی تا در بیاد ... بعد باید یه پرنده که در حال رفتن به سمت لونه خودشه گرد سه روز مونده گل سرخ رو روی گلبرگاش بریزه تا باد اونارو رو همه تن گیاه پخش کنه ... آفتاب باعث می شه گیاه قد بکشه ... شبیه این شدم ... بی حال غمگین
کاج ... شده مثل دلم ... نه دلم شده مثل کاج ! وقتی می گیره
البته یه کاج برعکس ...
چمنای احساسمم که زیر پا زرد شده
هر چیم می نویسم تو رو به جدتون از این باغ گل نکنین باز...یه از خدا بی خبری
هس که...از این سبزه های دیمی خوشم می یاد...بی خود در میاد مثل بدبختی
وقت دای یه دو خط دیگه واست بگم ... ؟!
راستشو بخوای...تازگیا ـ نگی یاده شازده کوچولو می ندازمت ـ ولی وسط این گلستونه دردام انگاری یه گل صورتی سبز شده !
دوسش دارم ...
دوسش ندارم ...
دوسش دارم ...
دوسش ندارم ...
دوسش دارم ...
.
.
.
+
نوشته شده در
86/07/24ساعت
5 PM توسط مهدی
|
اگر سخنی بایدم همی گفتن . اجازه از دل همی باید گرفت که دل صاحب سخن است
و زبان ناقل آن ... اگر سخنی از من طالبید هنوز ! از منی که اکنون بی دل تازه گذشته ام ...
شما را قسم به هر رهگذری که می گذرید خبرم کنید اگر نشانی از دزد مادرزاد دلم یافتید !
که به چنگش آرم و داد جوانی ازو بستانم و چونان خاری ز ساقه گلم آغوش گیرم ... خبرم کنید
تا برهنه برهنه تازیانه نگاه زنم بر اندام شکننده آرامش و تشویش دهم سر زلفان نارش را ...
خبرم کنید که دزد مادرزاد دل خیره خیره سینه ام را شکافته ودر حال بی خبری دل از من ربوده ومن
چاک داده را به میان خونابه شور رها بگذاشته ...
به کدامین مذهب
به کدامین فرمان
به حکم کدامین خدا ...
او آزاد می گردد و خون مرا قمار نازبازی خود می کند ؟!
اگر یافتید آن مست صیاد زیبا را ... به شکارش باز آرید
شما را قسم به سخن .. به منش باز آرید تا سرش را به سینه ام بفشارم به منش باز آرید تا
به دادگاه دلدادگی برمش و به حکم دزدیدن دل صد عمر بوسه سارش کنم !
+
نوشته شده در
86/07/18ساعت
6 PM توسط مهدی
|
همیشه وقتی رژ صورتی می زنی می گی آره
.
آخه کی گفته به صورتای روشن تیره بیشتر میاد !
....
معادل امروزیه :
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
+
نوشته شده در
86/07/11ساعت
2 PM توسط مهدی
|
آمدی بودی لبه پشت بام
خیال کردم مثل من از اونایی که معتقدن باید پرید حتی اگه سقوط کنیم
یک عمر فقط عاشقت شدم
نفهمیدم می خواستی آنتن را درست کنی
.
و این ماجرا یک خورده غم انگیز بود ...
+
نوشته شده در
86/06/31ساعت
12 PM توسط مهدی
|
می گن اگه دماغ کلئوپاترا یه کم بزرگ تر بود یه حکومت آتیش نمی گرفت ...
راستم می گن این روزا دخترا شدن گوشت بسته بندی
تاریخ انقضا شش ماه پس از اولین مصرف
.....
اگر دوست داشته باشم یا نه ... جامعه من جای تن فروشانی شده که گناه آنان برهنگی فرهنگ و تن نیست ! گناه آنان شاید غم بی غمی درد بی دردی ست ... شاید اگر هنوز کسی عاشق می شد قرن ما هم حافظ داشت ...
گرچه تمام انگشت اتهام من در نوشنه بالا به دختر ها نیست و شاید حتی اعتراضم به شکارهای زنجیره ای پسران بوده اما از اقلیت همیشه خوب آنان که دلشان را هرگز نفروخته اند عذرخواهی می کنم ...
معذرت می خوام فروغ - دنیا - آرینوئس - نرگس - مینا - ستاره - گندم - صبا - نسترن - الهه و ...
+
نوشته شده در
86/06/24ساعت
9 PM توسط مهدی
|
تو باغچه وسطِ ميدون, رو يه نيمکت
مردی نشسته که وقتی رد ميشين صداتون ميکنه
عينک به چشمشه و لباس ِ طوسی ِ کهنهای به تنش
ته سيگاری به لبش.
نشسته و
وقتی دارين رد ميشين صداتون ميزنه
يا خيلی ساده بهتون اشاره ميکنه.
نبادا نيگاش کنين
نبادا محلش بدين
بايد رد شين
جوری که انگار نديدينش
که انگار صداشو نشنفتين
بايد قدما رو تند کنين و بگذرين
اگه نيگاش کنين
اگه محلش بذارين
بهتون اشاره ميکنه و, اونوخ
ديگه و هيچی و هيچکی
نميتونه جلودارتون بشه که نرين نگيرين تنگِ دلش بشينين.
اونوخ نگاتون ميکنه و لبخندی ميزنه و
شما حسابی عذاب ميکشين
سختر عذاب ميکشين و
اون بابا همين جور لبخند ميزنه و
شُمام درست همونجور لبخند ميزنين و
هر چه بيشتر لبخند بزنين, بيشتر عذاب ميکشين و
هر چه بيشتر عذاب بکشين, بيشتر لبخند ميزنين
چيزيه که چاره پذيرم نيس,
و همونجا میمونين
نشسته
يخزده
لبخند زنون
رو نيمکت.
موهاش خاکستری شده ... کسی تا حالا نخواستش
اون دور و بر بچهها بازی ميکنن
رهگذرا ميگذرن آروم
پرندهها ميپرن
از اين درخت
به اون درخت,
و شما همونجا میمونين رو نيمکت و
ميدونين
ميدونين که ديگه
بازي بیبازی مثِ بچهها,
ميدونين که ديگه هيچوقتِ خدا
نخواهين رفت پی ِ کارتون, آروم, مثِ اين رهگذرا,
که ديگه هيچوقتِ خدا نخواهين پريد
سر خوش مثِ اين پرندهها.
+
نوشته شده در
86/06/13ساعت
4 PM توسط مهدی
|
من چون پرتقالی دوس دارم دلتو ورمی دارم تو هم توت فرنگی دلمو
قورت نده باد نکن فقط بجو
حالا درش بیار بزاریم کنار هم ببینیم جای دندون کی بزرگ تره !
+
نوشته شده در
86/06/04ساعت
6 PM توسط مهدی
|
زمون عوض شده فدات شم . دور چپه شده ... اونجوری بغ نکن بغضم می گیره !
به دلت صابون زدی این یارو دلش می شکنه صاف میاد دم قفس منو واسه دل تنگش در تنگ قفسو واز می کنه و منو پر می ده ... طفلی این یارو ... خودش هوا کرده بود خوشگل خانوم خودش دل نازک و نمورشو تیکون بده و بیاد در قفس یارو رو واز کونه و پرش بده ... اما نمکی هرچیم خودش نازک و پرده ای باشه انگاری دلش قرص و موحکمه ... تیکون میکون خور نی ...
نشد فدات شم نشد ... نه شوما پریدی به هوا نه یارو رسید به هواش ... می گن آدمای بی ستاره جون به جونشون کونی بی ستارن ... راس می گن به کرم اوستا کریم قسم راس می گن هر چی می گن
عمری زدیم زیر آواز - دویدیم پی ِش - سرمونو انداختیم پایین رفتیم اومدیم انصافن خوب الاغی شدیم
خوش به حالات پرنده ای ... غمت نی ... خیلی خرت کنن میندازت تو قفس آواز بخونی
اما این لامصبا با او نیگا نیگا کردنا و تالاپ تالاپ نفس کیشیدنو زیرچشمی خیره شودنشون . با اون اخم کردنای الکی پلکیشون مارو حسابی ... چیه داداش ؟! صبی پیاز پوس می کردیم اینا واس اونه ... والا ما و گریه ! لا الله اله الله مرد و مرد گریه ؟ عجبا
دل از ما برد و رو از ما نهان کرد خدا را با که این بازی توان کرد
+
نوشته شده در
86/05/27ساعت
11 AM توسط مهدی
|
دو ر می فا سو لا سی دو
دو ر من تو می رق صی دو
دو سی لا سو فا می ر د
دو سی لا سو فا می ر دو
دون یام بی تو می می ر دو
دو ر می فا سو لا سی دو
نُ تِ می فا سو لا سی دو
با سا ز من می سا زی تو
کو کم با چش م بس تَ توُ
نا کوک با چش م ِ با ز ِ تو
دو ر می فا سو لا سی دو
دس تت ت ِ کا نم می د هد
زین دل ب َ ری می تر سی تو
دو ر می فا سو لا سی دو
در گو ش من می خوا نی تو
من هم ج وا بت می د هم
دو ر می فا سو لا سی دو
دو ر می فا سو لا سی دو
+
نوشته شده در
86/05/14ساعت
10 AM توسط مهدی
|
بعد از اینکه ۹۰ ٪ اونایی که خوندن این نثر به اصطلاح مکلف رو نفهمیدم البته شاید چون اسم مطلب رو دقت نکردن تصمیم گرفتم زیر هر خط معنیش رو بنویسم همین جوری واسه خودم گفتم شاید جالب باشه امتحان می کنیم :
هی دل هی دل بخدا دم هرچی مرد نامرده گرم که رخصت فهمیدن مردونگی نداشتنشونو دادن به ما
.............
صد رحمت بر انسان های نا مروت و نامردی که لااقل دم از مردانگی می زنند
.............
دمه هر چی ضعیفه پلک نازک لب غنچه ای ناز نازیه که به شرافت پشتشون به یه حسی گرمه گرم !
.............
و صد رحمت بر دختران و زنانی که به پای احساسات شریفشان مثل مرد ایستاده اند
.............
ورت می دارم می ندازمت رو سینم و راس راس وسط جماعت را می رم
سرمم بالا می گیرم و زل می زنم به چشای رنگ و وارنگ آدم خوشگلایی که وسط آدانس جوییدنشون یهو چششون می یفته به تو که رو سینم بالا پایین می ری
زل می زنم تو چشاشون که چه جوری از آدانس جوییدن یادشون می ره
بعدم رو می کنن به خوشگل بقلی که دیدی پسر لاترو مث خرس پشمای سینشو انداخته بود بیرون اه !
...............
تو را به گردن می اندازم و با غرور در میان انسانهای پوچ ( آدامس جویدن در اینجا نمادی از پوچی انسان قرن می باشد ) که به اصطلاح متجدد شده اند راه می روم و در مقابل نگاه تحقیر آمیز نسبت به اعتقاد داشتن به تو مقاومت می کنم .
..............
اما تو رو از رو سینه سوختم ور نمی دارم که بیفتم پای میچ و موچ کردن واسه صاب سگ پشمالو
که خانوم می شه چند دییقه وختتونو بیگیرم ؟!
..............
از این اعتقاد به تو دست نمی کشم تا اسیر نسل سوخته به پای فرهنگ بی مکان حال شوم و تن به هوس کثیف دهم
.........
مث یه اُمُل لات پایین شهری که نه سوات داره نه فرهنگ پیاده روی بهم نشونم می دن
موواظب دوختر خانوماتون باشین که من مرتیکه وحشی دارم رد میشم
آقای مهندس اون مرتیکه وحشی رو ببین چی انداخته رو سینش
...........
در جهانی که همه چارچوب ها و هنجار ها عوض شده من و امثال من عقب مانده و بی ارزش خوانده می شوند و پایبند بودن به اعتقادات جدید معیار ارزشمند بودن می باشد
..........
شوما بیبخش ما رو یوخته اگه بد صوبت شد
قوربون اون نیگای مصومت که عینهو مث تخم چش کفتراس یه نیگا بنداز رو سینم
اگه آره که فقط یه کلام بگو :
یا علی
+
نوشته شده در
86/05/06ساعت
4 PM توسط مهدی
|
انگشتمو بگیر بکش ... منو ببر
ببر یه چیز جالب نشونم بده
- همین طور که ذوق می کنی و گیجی با هیجان بهم بگو
می خوای یه چیز جالب نشونم بدی-
یه چیز جالب مثل
- یواش نیفتی -
مثل یه باغ مخفی یا یه آدم کوچولوی وراج
هر چیزی که بشه باهش سر حرفو وا کنی
بشه باهش از دست چیزی که می خوام بگم فرار کنی
فرار کنی چون می ترسی و خجالت می کشی
هم می خوای فرار کنی هم می خوای بشنوی
وا نمود می کنی نمی دونی چی می خوام بگم - عرق کردی منم همین طور -
نا امیدت نکنم من خر من الاغ
..............
کاش می شد ننوشت کاش می شد همه این ها را گفت
+
نوشته شده در
86/05/03ساعت
1 PM توسط مهدی
|
هیچ وخت رومون نشد بگیم از کجا اومدیم ... منو یکی دونفره دیگه ....اینجا نسبتا هوای بهتری داره اما احساس می کنم اکسیژنش کمتر باشه .... نمی دونم !هر شب چند نفری خیره می شیم به کف آسمون و زل می زنیم بهم اما هیچی نمی گیم که ما از کجا اومدیم
یادم نمیاد حدودا چند ملیون سال نوری پیش بود؟! اما همش چشام به اون بالایه که بعد از رفتن ما چی شد ....؟
خوب یادمه ما چند نفر چند ساعت قبل از اون اتفاق بزرگ با یک موشک فضا پیمای واقعی از کهکشان راه شیری در رفتیم .... اومدیم اینجا تو کهکشان شمازه پی - 148 اینا خودشون می گن کهکشان آلدومین که به زبون ماها می شه : پل بزرگ
اینا تازگیا پی بردن تو هیچ سیاره ای از راه شیری و ....هیچ وخت زندگی نبوده یعنی شرایط زندگی نبوده ما هم هیچ به روی خودمون نیاوردیم که بیست سال اول زندگیمونو تو یکی از همین لعنتیا بودیم این خیلی خنده داره
اینجا یه جوراییه یعنی تو ... تو نیستی .... همه .... نه نمی تونم بگم نمی تونم نمی تونم معمولی رفتار کنم
کجایی ... بعد اون انفجار بزرگ تو چی شدی ؟ هی می خوام بمیرم اما اینجا کسی نمی میره اینجا هنوز مرگی وجود نداره ... به من نمی گی ؟ تو بهشتی یا جهنم
من اینجا به شغل شریف خوانندگی مشغولم درآمدش خیلی نیست در حدیه که شبا بتونم یکی دو بطری مشروب بخرم که بشه تا صبح شعر بگم و بخونم شبا رو دوست دارم نمی خوام صب بشه یک سری از بدبخت بیچاره های اینجارو جمع می کنم دور خودم واسشون از قصه های اون روزا می گم و اینام به خیال خودشون دارن افسانه می شنون کیف می کنن...اینجا همش مستم اینجا دیگه الکل گنا نداره ... آها می خواستم اینو بگم کاشکی تو هم می یومدی می دیدی چقدر خنده داره وقتی وسط شعرام یه دفه اسمتومی گم و اینا نمی فهمن ... چه جوری به هم نگاه می کنن ... اینا خلن . اسم تو خیلی قشنگه اینا نمی فهمن
می دونی چند ملیون سال نوریه که ندیدمت ... از وقتی داداشت زنگ زد و گفت دیگه اونورا آفتابی نشم ... اشتباه کردم .... باید منم می مردم . همیشه خودم مقصر می دونم که همتونو ول کردم و اومدم اینجا ... دو سه روزه دیگه مشروب نمی خورم ... پولشو دارم جمع می کنم می خوام پولامو رو هم بذارم یه سری وسایل تعمیری بخرم ... باید اون موشک لعنتی رو درست کنم یک سری کارت بنزینم دزدیدم باکشو پر کنم ... بالاخره می یام دیر یا زود بذار اینم بگم نه ولش کن لوس می شی ... نه نه اصلن باشه می گم این روزا خوب می فهمم بدون تو می شه زنده بود اما انگار نمی شه زندگی کرد
+
نوشته شده در
86/04/29ساعت
11 AM توسط مهدی
|
اگر با همین فاصله ای که به من حق دیدنت را دادند
از میان آنان که چون پوست مرغ به پر و بالت چسبیده اند
تماشایم برایت جالب بود که هیچ !
اما اگر باز
نفمهی اشتیاقم را
ناگزیر رنگ می بازی در نگاهم
و وقتی باز آیی
نگاهت برایم مثل پوشیدن ناگهانی دمپایی خیس بی دریغ و چندش آور می شود
و هر کلامت در ذهنم درست مانند این که
یادت برود Alt - shift بگیری و فقط و فقط بنویسی ...
+
نوشته شده در
86/04/29ساعت
11 AM توسط مهدی
فخ ..شووو ... فرازهایی ..شوووووش ... بیم بیم شوووو بیم خ... دوست داشتن
برتراز ... شووو ...چیخ بیــــــــــم بو شووو ... شنوندگا .... شنون ...
شنوندگان.. خ شووو... شنوندگان عزیز
سلام : خوشحالم یه بار دیگه اون پیچ کوچولو رو چرخوندین تا بیاد رو موج ما
و نشستین تا بازم برنامه معمولی ما رو گوش بدین ... هر جا هستین خوب و گرم
و آروم باشین . صدای منومی شنوین هر چقدرم یواش حرف بزنم چون دوستون
دارم لطفا یه بالت روسی از سمفونی چهارم موتزارت گوش بدین تا ما باز برگردیم :
همونطور که می دونین آدما بالاخره هرکی باشن یه روزی میمیرن ... چه بخوان
چه نخوان... می خوام اینو بگم که می شه مردنارو به سه قسمت کلی تقسیم کرد
... باشه باشه پیچ رو نچرخونین نمی خوام حرف از مردن بزنم و ناراحتتون کنم
... قول می دم خیلی تلخ نباشه ...داشتم می گفتم سه جور مردن ... یک روز یکیش
سراغمون می یاد . ترسناک نیست ... اگه هنوزم دارین به من گوش می دین
بزارین بگم :
بعضیا لحظه آخرشونو خودشون درست می کنن ... خودکشی
... یادمه کلاس پنجم بودم از پنجره کلاس بچه هارو دیدم دنبال هم می کنن و
می دون مثل همیشه ! با خودم گفتم خیلی زندگی یه جوره ... طنابو ورداشتم
رفتم بالای سکو . طناب به زمین می رسید انداختم دور گردنم ... یادم نبود دور
گردنم انداختن باعث می شه طناب کوتاه شه ... پریدم از سکو پایین ... پام به
زمین نرسید ... وقتی دیدم راستی راستی دارم می میرم دست و پا زدم همه جیغ
می کشیدن ... پوست گردنم کنده شده بود ... هیچ کی نزدیک نشد . خودم هر جور
شد طنابو پاره کردم ... چشمام داشت سیاهی می رفت همه چیز آروم
ساکت می شد ... اما نمردم . نمی دونم چرا! شاید لحظه آخرم نبود
*
بعضی وقتا . بعضیا بر اثر یک حادثه طبیعی می میرن ... خب خیلی هم زیادن
به هر حال باید یه جوری مرد ... اینو هممون قبول داریم ... اصلنم مهم نی چه
جوری مهم اینه که همش یه بهونس واسه پرواز... مثل من که قلبم تیر می
کشید ... یک دفعه چشمام رفت بالا ... به ذهنم که رسید دارم میمیرم یه دفعه
عرق کردم ... ترسیدم ... از نوک سرم شروع شد به سمت پایین ... بدنم یخ می
زد...با سرعت دو برابر عقربه ثانیه شمار تا آخرین بند انگشتای دستم رسید ...
دیگه منتظر افتادن بودم اما اینم لحظه آخرم نبود یک دفعه گرم شدم !
*
بعضی وقتام ... چی بگم ... می گن لبخند ربطی به مرگ نداره اما من
می گم فقط کافیه تو بخندی تا اونوخت یه لحظه بعد
واست بمیرم .
+
نوشته شده در
86/04/29ساعت
11 AM توسط مهدی
دل من سوخت وقتی ... آب از سادگی اش پیشنهاد زنگ زدن آهن را پذیرفت
وقتی با همین چشمان کاملا باز دیدم : غرق خاموشی یک خلوت گنگ می میرد
عنصری که زیر بار خرج اکتت شدن خود مانده
یا افسوس . بد نامی کربن باعث تنهایی الماس شده
روزگاری کاتدی بود برای صورت زخمی احساس عناصر ولی اکنون دیگر ...
شرط تشکیل یک پیوند جاذبه نیست غم خنثی شدن است - ساختار نمک است
- درد تنها شدن است -
بار من هرچه بود جفت پیوندی بود ... غم دلتنگی بود .در جهانی که اسیدش باز است
وقتی می خندیدی همه نقطه ذوب بدنم می جوشید ... وقتی سرد شدی ؛ تبخیر شدم
+
نوشته شده در
86/04/29ساعت
11 AM توسط مهدی
|
تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق می کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم ...
+
نوشته شده در
86/04/29ساعت
11 AM توسط مهدی
می گه اگه بی بی بیاد دوست داره . اگه شاه بیاد خیلی دیوونته .
اگه آس بیاد داره واست می میره ...
می گم دلت خوشه بابا
می گه : حالا ... خود دانی !
می گم بیگیر ... ضرر که نداره ... دلم یه دفعه تاپ تاپ کرد
انگار خون با فشار زد تو سرم
همین جور که فرت و فرت ورقا رو زیر و رو می کرد و این ور اونور می ذاشت
می گفت این فال فرانسویه تو فا ...
.
دیگه صداشو نمی شنیدم . خیره شدم به حرکت تند دستاش
که انگار نمی فهمیدم تو حرکته
هر ورقو که می ذاشت یاد یه روز از این چند سال می یفتادم ...
.
.
دیگه برام مهم نبود که بی بی بیاد یا شاه یا آس یا هر کوفت و زهر مار دیگه
دوست داشتم تا ابد ورقا رو این ور اونور کنه با خودم می گفتم
گرچه دانم که به وصلت نرسم باز نگردم
تا در این راه بمیرم که طلبکار تو باشم
+
نوشته شده در
86/04/29ساعت
11 AM توسط مهدی
صحنه آخر تمام می شه جمعیت ملیونی از عمق وجود فریاد می زنن ... نور زیر پای آقای بزرگ را روشن می کنه ... شاخه های گل صحنه را پر می کنه ... هیچ کس سر از پا نمی شناسه همه منتظر یک حرکت دست آقای بزرگن تا بالا و پایین بپرن ... بعضیا گریه می کنن . بعضیا جیغ می کشن ... عکاسا مثل بچه هایی که واسه جمع کردن شاباش زیر دست و پا له می شن از این ور و اونور آقای بزرگ عکس می گیرن ...
چند ساعت بعد ...
آقای بزرگ گوشه اتاق خودش مشغول حسودیه ! به یه دختر و پسر که تو اون جمعیت ملیونی تمام مدت که آقای بزرگ ترانه می خوند سرشون رو شونه هم بود ...
آهای آقای بزرگ خوشحال باش همه مردم دنیا دنبال عکس و امضای تو می دون ... دوستت دارن
اینو بهش می گیم که آروم شه اما پیش خودمون می دونیم همه دنیا هم که عاشقت باشن باز ...
گاهی تو فقط یک نفرو می خوای
+
نوشته شده در
86/04/29ساعت
11 AM توسط مهدی
|
نماز جماعت شروع شده بود ... اما این بار نیامد ... همه نگران شدند ... ترسیدند ... همه رفتند دنبالش ... تو کوچه و پس کوچه ... بالاخره پیدا شد ! روی زمین نشسته بود و برای بچه ای نقش شتر را بازی می کرد . پیامبر اسلام بود. اسلامی که پیام آورش بیشتر هزینه زندگی را عطر می خرید تا بین قبایل وحشی و بیابانی عرب خوشبو باشد . نماز را کوتاه می خواند تا کنار مردم بنشیند .پیام آوران همه برای زندگی آمده بودند اما امروز سخنشان به پس از مرگ تعبیر می شود ... اسلام اگرچه تحریف نشد اما صدبار تفسیر شد ... ای وای اگر مسلمانان . اسلام می آوردند !
ایمان بیاوریم به دین گمشده . به آخرین علامت
+
نوشته شده در
86/04/29ساعت
11 AM توسط مهدی