تبليغاتX
صندلی دسته دار دونفره - گنجشکک اجی مجی لا ترجی
چیزی نیست جز دردی کوچک در ابتدای قفسه سینه

گنجشکک اجی مجی لا ترجی رو بوم ما بشین

بارون بیاد آواز بخونیم راه بریم

برف بیاد گلوله بزنیم دماغامون قرمز شه بخندیم

بیفتیم تو حوض نقاشی

باور کن ! چرا می خندی خب ؟

پس داستانو نشنیدی گوش کن :

یه روز که دوباره از خواب پاشدم دیدم مثل یه گونجیشک شدم ... فقط چشم و ابروم ماله خودم بود . الله اکبر مگه می شه ؟۱ بله کار نشد نداره ... آچین و واچین بدو بدو بدو رفتم سر شاخ درخت خونه آبجی سما ... نشستم کنار یه آقا مرغه (!) گفتم آهای آقا مرغه  من داستانم اینجوریه حالا بگو ببینم چرا من این ریختی شدم ... آقا مرغه  گفت : آقا کوچولو ... بزار بهت یه نصیحت کنم !

اینو گفت و بلند آواز سر داد که دیگه عاشق شدن ناز کشیدن ... منم که تا حالا نمی فهمیدم چی می گن این حیوونکا تازه فهمیدم ... نه اینام آدمن منتها ما مرغ عشق نیستیم !

خلاصه با زبون خودش بهم گفت یکی دلش پیشته اما چه کنه که راهش دوره و آرزو داشته تو پر داشتی و می شد بری پیشش !

منم گفتم بی خیال پسر ... حالا بر فرضم این باشه دوای دردم چیه ؟!

گفت :  درخت شهید نم دونم چی چی  شاخ  ۱بین برگ ۴۲۱۲ و یکی بعدیش جناب دارکوب ! بگو آدمت می کنه !

باهم پا شدیم انر انر .. خب درختارو که یاد نداشتیم یه کلاغ دربس گرفتیم تا سر شاخ ـ وای تو را دیوانم کرد بس که از مشکلات پرنده ها گفت ـ منم که چیزی از مشکلاشون سر در نمی یاوردم ...

رسیدم اما جناب دارکوب ... نبودن ! داشتم دیوانه می شدم آخه مغز به اون گنده گی رو کرده بودن تو کله یه گونجیشک ... گفتم برم یه چرخی بزنم ... که ای کاش ... پرم می شکست و ... چرخ نمی زدم !

د آخه تو رو چه به سرک کشیدن به باغ بعضیا ...

من چمی دونستم اینجوری ... گونجیشک اینقد زود عادت می کنه ! من همون جا عادت کردم برم تو باغ بعضیا ور ور به یه گل صورتی خیره شم ... دیگه کارم شد آب بیار و دون بپاش و ناز بکشو شعر بخونو بپر بالا بپر پایین ...  راستی این خواجه حافظ شیرازیم وایستاده بود با اون ریشاش هی ما رو می پایید و یه چیزایی می نوشت ... غلط نکنم بسیجی مسیجی باس باشه ! ...

 دیگه اصلن از اول قصه یادم نمی یاد ... کلم نترکید مخم دیگه کوچولو شد ... یادم نیست فقط یادمه یه بنده خدایی گفت برو آدم شو  من نفهمیدم چی شد بعد ... منه خر گونجیشک موندم !

نه ... اصلن یادم اومد ... ها ... بابا من اصلن گونجیشک نبودم که ...  ما خواستیم آدم شیم به حق چیزای ندیده و نشنیده دلمونم ندیده و نشنیده پر زدو رف دونبال یه گل صورتی ... اونور دیوار باغ ! دل ما آدم بشو نبود خاک بر سرش کنن احمق بی شور ... خوبه خوب بود ها ... رفته بود آدم شه که شنید یکی ... داره می گه : 

گنجشکک اجی مجی لا ترجی رو بوم ما بشین

بارون بیاد آواز بخونیم راه بریم

برف بیاد گلوله بزنیم بهم دماغامون قرمز شه بخندیم

بیفتیم تو حوض نقاشی

+ نوشته شده در  86/09/11ساعت 8 PM  توسط مهدی  |