|
چیزی نیست جز دردی کوچک در ابتدای قفسه سینه
|
در راه یک رویا و یک نور سفید که منگ آن شدی ..نوری که تنها چیزی است
که به تو اشتیاق سفر می بخشد وحصار اشک جاری می کند از دیده..
آن جا که تنها جایی است که می دانی وزش باد..باران وجنگل های در حال
اغمای تنها تلاش تو برای اثبات رشد را داردو تو در راه آنی..اکنون..می آیی
می رسی جایی که گرد و غبار باران شوینده ی وجود توست بارانی که دوستش
داری زیرا احساس بودن این جسم خاکی را به روح تو پیوند می دهد .
حس داری..نفس می کشی..حالا اینجا به صدای نظم نفست گوش می سپری
و همه جا سکوت است و فقط روح توست که احساس می کند .
اینجا اوج توست..اوج تو
جسم خاکی رفته..کاش برای همیشه.جهان واقعی اول باری است که در
مقابل توست و آهنگ دلنشین ملودی روح تو..
تمام خواسته ها و ناخواسته ها..واژه ها..در یک کلمه اند:خدا
و تو آرزویی در قلبت جز نور نمی یابی هیچ نقطه ای در ذهن از این فراتر
نیست ..هیچ آینده و گذشته و اکنونی نیست
و همه چیز اینجاست..اینجا..اینجا